بابا

دیشب خواب دیدم بابایم زنده شده، انگار به دلیلی فهمیده بودیم این مدت هم داشته زیر خاک نفس میکشیده و تازه متوجه شدیم و بیرونش آوردیم.

حالش خیلی خوب بود، دیگر صورتش چروک نبود، مثل وقتی نبود که یک سال و نیم پیش تحویل خاکش دادیم. آن سلولهای نامردی که اضافه رشد کردند، کمتر از چندماه وزنش را از ۹۰ به کمتر از ۵۰ رسانده بودند. نامردها.

برعکس الان، توی خواب خیلی خوشحال بودم، خوشحال بودم که فرصت دارم پیشش باشم برای جبران تمام آن سالهایی که من تهران بودم و او زاهدان.

یاد حرف دوستی، که خودش تجربه این واقعه تلخ را داشت، افتادم که همان اوایل درِ گوشم گفت: امین، هرچه زمان بگذرد، منتظر رنجهای عمیقتری باش. راست میگفت. الان که یک سال و نیم از تحویل جسم پدرم به خاک گذشته، عمقِ رنجِ نداشتنش بیشتر شده انگار، هرچند تکرار این حس کمتر شده در لابلای بازیهایم در این دنیا.

همین. 

بابا
۵ (۱۰۰%) ۲ votes

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *