چرا ایجاد عادت های خوب سخت است؟ (و ترک عادت های بد هم آسان نیست؟)

قبلا راجع به نقش عادت ها در زندگی ما نوشته‌ام. بد نیست پیش از خواندن این مطلب سری به آن بزنید:

نقش عادت ها در زندگی ما

حالا که عادت ها اینقدر اهمیت دارند، فکر میکنم لازم است برای ایجاد عادت های خوب و ترک عادت های بد برنامه‌ریزی کنیم. اما چند سوال:

چرا ایجاد عادت های خوب سخت است؟

و چرا عادت های بد به سادگی شکل میگیرند و ترک کردن عادت های بد به سادگی میسر نیست؟

چرا ترکِ سیگار و یا گذشتن از لذت غذاهای چرب (و البته خوشمزه!) سخت است؟

و در نقطه مقابل عادت کردن به خودآموزی هر روزه‌ی زبان انگلیسی آسان نیست؟

یکی از جوابهای مشترک این سوالها، در این واقعیت نهفته است: «کاری که برای ما لذت بخش است را به سادگی انجام میدهیم و کاری که این احساس لذت را در ما ایجاد نکند، به سختی انجام خواهیم داد.»

البته منظور از لذت، همان لذت کوتاه‌مدت است. والا همه ما اذعان داریم که ترک عادت های بد و ایجاد عادت های خوب در جهت منافع بلندمدت ماست.

اشتباه بزرگ ما این است که بیش از حد روی قدرت اراده‌ی خودمان حساب میکنیم و میخواهیم به زورِ خودکنترلی، آن عادت را ایجاد/ترک کنیم.

آن بخش احساسی درون ما، دنبال لذت آنی است و ما نمیتوانیم او را به بعد حواله دهیم. اینکه عقل ما میگوید انجام کاری ضروری است، به هیچ وجه کفایت نمیکند. ما حتما باید حواسمان به آن بخشی احساسی درونمان (که خواهان لذت آنی است) هم باشیم. البته میتوانیم به فکرش نباشیم و به زور دلایل منطقی که هر دفعه برای خودمان در باب (مثلا) اهمیت خواندن زبان انگلیسی مطرح میکنیم، یکی-دو هفته کار را پیش ببریم. اما شک نکنید که زود خسته خواهیم شد.

اگر به فکر لذت آنی نباشیم، زورمان به خودمان نخواهد رسید. فکر میکنم همه‌‌ی ما از این تسلیم شدن در برابر خواسته‌های درونیمان (که خلاف نفع بلندمدت ما و در راستای نفع کوتاه مدت ماست) تجربه‌های زیادی داشته باشیم.

حالا با این تفاسیر، چطور عادت های خوب را ایجاد کنیم؟ و چطور عادت های بد را ترک کنیم؟

در این مورد بیشتر حرف خواهیم زد.

مطالب مرتبط

عادتهایی برای زندگی بهتر

Rate this post

Comments

  1. الف

    درود
    دقیقاً به خاطر ندارم که در چه کتابی در این رابطه خوانده‌ام [اگر اشتباه نکنم کتابی از مارتین سلیگمن بود].
    راهی که نویسنده پیشنهاد می‌کند این است که از اهداف بلندمدت بپرهیزیم و برای خود پروژه‌های کوتاه مدت تعریف کنیم. به جای اینکه برنامه‌ی ۶ ماهه زبان‌آموزی بنویسی، برنامه‌ای ۳ روزه بنویس.
    اهداف کوتاه مدت تعریف کن والخ.
    بدین ترتیب مغزمان باور می‌کند که ما هم می‌توانیم بر طبق برنامه پیش رویم. پس از گذشت مدتی – که به طبع میزان این مدت برای هر فرد متفاوت است – می‌توان درباره‌ی تنظیم برنامه هایی بلند مدت اندیشید.

    1. Post
      Author
      امین آرامش

      الف جان
      از به اشتراک گذاری تجربه ات ممنونم.
      راستش من هم مشابه همین مفهوم را در یک کتاب مربوط به عادتها (از جیمز کلیر) خوانده ام.
      اینکه ما خودمان، خودمان را باور کنیم که میتوانیم کاری را برای مدتی طولانی انجام دهیم، خیلی خیلی مهم است. الان یادم آمد برادران هیث هم در کتاب “کلید را بزن” همین مفهوم را گفته اند.
      فکر میکنم حرفهای بدرد خیلی زیاد نیستند و آدم حسابی ها همانها را به زبانهای مختلف گفته اند.

    1. Post
      Author

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *