روزنوشت

برای یک دوست: تغییر ذائقه در لذت بردن

و البته روزی هم میرسد که ذائقه‌ی لذت بردنت تغییر میکند. مانند گذشته از تماشای تلویزیون لذت نمی بری و حاضر نیستی تن به این اتلاف وقت بدهی. مانند گذشته از خوردن غذاهای رنگارنگ لذت نمی بری و صرفا به چشم سوخت‌گیریِ مجدد به آن نگاه میکنی. مانند گذشته از پرسه زدن در میان مغازه …

برادران افغان، آوارگی و چیزهای دیگر

۱ صندلی تک نفره روبروی دربِ وسط اتوبوس نصیب من شده است. داستان سوارِ اتوبوس شدن و بازرسی‌های بین راهی مثنوی هفتادمن است اگر بخواهم بگویم، شاید روزی در موردش نوشتم. ۲ شب هنوز به نیمه نرسیده، اتوبوس در میانه‌ی تاریکی بیابان توقف میکند، سه مرد از یک ماشین پراید پیاده شده و از همین درب …

دیوارها بلندتر از آنی هستند که بنظر میرسند!

فلان مغازه که کار خاصی نکرده، یک دکور زیبا زده و برخوردهایش را کمی خوب کرده، من هم میتوانم بهتر از آن را ایجاد کنم. فلان سخنران که فقط انگیزشی است و هیچ حرف درست و حسابی ندارد. من اگر درس بدهم، اصلا قابل مقایسه با امثال فلانی نیست، خیلی خیلی بهتر از او خواهد …

آخر داستان

و البته آخر داستان هم معلوم است. وقتی همه از شهرهای دور و نزدیک جمع شدند، مراسم سپردن به خاک را آغاز میکنند. همه می آیند، حتی آنهایی که در وقت حیات، زیاد دل خوشی از هم نداشتیم هم می آیند. بدنمان را با احترام به سمت خانه ابدی می‌برند. بدن بی‌جان را در آن …