روزنوشت

یک گفتگوی دوست داشتنی: گپی با رضا امیرخانی

گفتم: «سلام آقا رضا.» برخورد گرمی کرد و برای نیم ساعت آینده در زیرِ زمین همسفر بودیم. رضا امیرخانی همانقدر که پیش‌بینی میکردم متواضع بود و دوست‌داشتنی. در حین صحبتمان و پس از آن مدام به فکر مطلبش با عنوان آخرین تیر ترکش خداوند بودم  و به این فکر میکردم که او چقدر مانند نوشته‌هایش است. …

#بامتمم

این همه شادی و ذوق برای یک گردهمایی دوستانه ۶۵۰ نفره؟ حقیقتا پدیده‌ای بسیار نادر است. آدم‌ربای متمم به لطف مغناطیس قوی‌اش انسانهای هم‌فکر را گرد هم آورده و این پنج‌شنبه موعد قرار ماست. خوشا به حالمان: آقای محمدرضاخانِ شعبانعلی، عمرت دراز و پربرکت باد. حالم شبیه دل‌نوشته‌ای است که برای روز معلم امسال نوشتم: برای آقامعلم: محمدرضا …

برای یک دوست: تغییر ذائقه در لذت بردن

و البته روزی هم میرسد که ذائقه‌ی لذت بردنت تغییر میکند. مانند گذشته از تماشای تلویزیون لذت نمی بری و حاضر نیستی تن به این اتلاف وقت بدهی. مانند گذشته از خوردن غذاهای رنگارنگ لذت نمی بری و صرفا به چشم سوخت‌گیریِ مجدد به آن نگاه میکنی. مانند گذشته از پرسه زدن در میان مغازه …

برادران افغان، آوارگی و چیزهای دیگر

۱ صندلی تک نفره روبروی دربِ وسط اتوبوس نصیب من شده است. داستان سوارِ اتوبوس شدن و بازرسی‌های بین راهی مثنوی هفتادمن است اگر بخواهم بگویم، شاید روزی در موردش نوشتم. ۲ شب هنوز به نیمه نرسیده، اتوبوس در میانه‌ی تاریکی بیابان توقف میکند، سه مرد از یک ماشین پراید پیاده شده و از همین درب …