روزنوشت

افسوس خوردن

به گمانم یک دلیلِ اصلی افسوس خوردن این است که خودمان را زیادی جدی گرفته‌ایم. یادمان رفته که خوب و بدِ این بازی میگذرد. حواسمان نیست که این چندین میلیاردی که آمده‌اند و رفته‌اند را کسی بخاطر ندارد. فکر میکنیم اگر در گذشته، چنان نمیشد و چنین میشد ماجرا خیلی متفاوت بود. البته من منکر تفاوتش نیستم، میگویم …

زنده باد مخالف من

داشتم فکر میکردم این فضایی که ایجاد شده و در وبلاگ‌هایمان دور هم هستیم و مدام از هم تعریف میکنیم و هندوانه زیر بغل هم میگذاریم، اگر حواسمان نباشد میتواند ما را دچار مشکل کند. شنیدن حرف مخالف هم میتواند کمک زیادی به ما بکند. من استقبال میکنم که کسی بیاید و استدلالهای مرا به صورت مستدل …

زنبور بی عسل نباشیم

پیش‌نوشت مخاطب این نوشته بیش و پیش از هرکسی خودم هستم. نوشت درست است که برای اهالی یادگیری، صرفِ یادگیری هم لذت‌بخش است (و انصافا خیلی خیلی هم لذت‌بخش است) اما گمان میکنم اگر نتوانیم آموخته‌هایمان را در مقام عمل بکار بگیریم این لذتِ یادگیریِ ما تفاوتی با انواع دیگر لذت ندارد. بی‌خاصیت است و تنها …

سه سال بابا بودن

۱ امروز، ۲۸ مرداد، سومین سالگرد پدرشدنِ من است. سالگرد ترفیع درجه‌ی من. سالگرد آغاز مسئولیت سنگین پدری. ۲ متنی برای خودم نوشته‎‌ام که زیاد میخوانمش: “تمامی تلاشم را با تک تک سلولهای وجودم خواهم کرد تا برای فرزندم راهنمای خوبی باشم، تا آنچه از من به نیکی فرا خواهد گرفت افزون باشد از بدیهایی …

یک گفتگوی دوست داشتنی: گپی با رضا امیرخانی

گفتم: «سلام آقا رضا.» برخورد گرمی کرد و برای نیم ساعت آینده در زیرِ زمین همسفر بودیم. رضا امیرخانی همانقدر که پیش‌بینی میکردم متواضع بود و دوست‌داشتنی. در حین صحبتمان و پس از آن مدام به فکر مطلبش با عنوان آخرین تیر ترکش خداوند بودم  و به این فکر میکردم که او چقدر مانند نوشته‌هایش است. …

#بامتمم

این همه شادی و ذوق برای یک گردهمایی دوستانه ۶۵۰ نفره؟ حقیقتا پدیده‌ای بسیار نادر است. آدم‌ربای متمم به لطف مغناطیس قوی‌اش انسانهای هم‌فکر را گرد هم آورده و این پنج‌شنبه موعد قرار ماست. خوشا به حالمان: آقای محمدرضاخانِ شعبانعلی، عمرت دراز و پربرکت باد. حالم شبیه دل‌نوشته‌ای است که برای روز معلم امسال نوشتم: برای آقامعلم: محمدرضا …