چرا “باید” سنگ‌دل باشیم؟

سنگدل بودن

آدمیزاد است و مشکلاتش.

فکر میکنم مادامی که نفس میکشیم، باید انتظار وجود مشکلات و بروفق‌مرادنبودن احتمالی دنیا را هم داشته باشیم.

در این نوشته میخواهم در مورد شرایطی حرف بزنم که این مشکلات، نه برای ما، بلکه برای فردی از عزیزان‌مان رخ میدهد.

سوالی که میخواهم به آن بپردازم این است که “در چنین شرایطی باید چه کاری انجام دهیم؟

یادم نیست کجای کتابِ تئوری انتخابِ گلاسر، اما جایی در همان کتاب بود که باعث شد نگاه من به سوال بالا به شیوه‌ای باشد که در ادامه این نوشته بیان میکنم.

اولین سوالی که در این شرایط از خودم میپرسم این است:

“من” چه کمکی میتوانم به او بکنم؟

فکر میکنم باید همه تلاشمان را بکنیم تا جواب این سوال را بیابیم.

بهترین کاری که میتوانیم برای او انجام دهیم چیست؟

کاری که بهترین تاثیر را بر زندگی او در بلندمدت داشته باشد چه کاری است؟

طبیعتا آن کار را انجام خواهیم داد.

اما اگر جوابی برای سوالهای بالا نیافتیم چه؟

اگر در حال حاضر هیچ کاری از دست ما (برای آن مشکلِ عزیزمان) برنمی‌آمد باید چه واکنشی نشان دهیم؟

فکر میکنم در چنین مواردی بهترین کاری که میتوانیم در حق او انجام دهیم این است که تا میتوانیم خودمان را درگیر غصه خوردن برای مشکلِ او نکنیم. نگذارم آن مشکلی که برای عزیزمان پیش آمده بر روند زندگی من تاثیر بگذارد.

طبیعتا در پاره‌ای اوقات قرار نیست ما کار ویژه‌ای برای عزیزان‌مان انجام دهیم و تنها لازم است در کنار آنها باشیم و حس همدلی را به آنها منتقل کنیم.

مقصود من از این نوشته، کتمان کردنِ اهمیت این فعالیت بسیار مهم نیست. اتفاقا برخلاف لغت سنگدلی، که در عنوان این نوشته از آن استفاده کردم، منظورم این نیست که در روابطمان سنگدل باشیم. بلکه میگویم مادامی که کاری از دست ما برنمی‌آید، نگذاریم انرژی‌مان را صرفا با غصه خوردن و فرسوده کردن خودمان هدر دهیم.

این سنگدلی ظاهری در بلندمدت به نفع “ما” خواهد بود. مشغول شدن من به فعالیت‌های خودم بهترین کمکی است که میتوانیم در درازمدت به آن عزیزم بکنم.

وقتی در خانواده‌ای بحرانی وجود دارد و از دست فردی از اعضای آن خانواده، در راستای بهتر کردن اوضاع، کاری برنمی‌آید، غصه خوردن و مستهلک کردن آن فرد توسط خودش چه کمکی به اوضاع میکند؟

آیا جز این است که تلاشِ فردی آن عضو از خانواده و دستاوردهای ناشی از آن تلاش و رضایتی که در پی آن بوجود خواهد آمد منجر به وجود آمدن یک عضو راضی در خانواده خواهد شد؟

آیا این عضوِ راضی نمی‌تواند بعدها نقطه اتکایی در آن خانواده باشد و چراغی را روشن نگه دارد؟

فکر میکنم همین مسئله را برای اختلافات بین عزیزانمان هم داریم.

اگر فرضا اختلافی بین دو نفر از اعضای خانواده وجود دارد، اولین مواجهه ما با این مسئله این پرسش خواهد بود: “من چه کاری میتوانم برای این اختلاف انجام دهم؟”

هرکاری از دست من برمی‌آید انجام خواهم داد، اما اگر تشخیص دادم که نفع بلندمدت آن دو نفر (و نفعِ من، چون در یک خانواده، رضایت و منافع همۀ افراد به هم گره خورده است) در هیچ‌کاری‌نکردنِ من است، آیا صلاح است که باز هم ذهنم را مشغولِ آن اختلاف بکنم؟

آیا این مستهلک شدنِ ناشی از مشغولیت ذهنِ من، در بلندمدت ضرر بزرگی برای “ما” نخواهد بود؟

خلاصه سخن آنکه بنظرم، تلاش برای خالی کردن ذهنمان از پاره‌ای از مشکلاتِ عزیزانمان، برخلاف عنوانی که برای این نوشته انتخاب کرده‌ام، هیچ ربطی به سنگدلی ندارد و اتفاقا مصداق عملِ مشفقانه برای آنان است. به گمانم این تغافل، بهترین کاری است که میتوانیم در حق عزیزان‌مان انجام دهیم.

امیدوارم هیچ‌وقت سنگدل نباشیم و ضمنا همیشه حواسمان به محدودیت‌های ذهنی و جسمی خودمان باشد.

چرا “باید” سنگ‌دل باشیم؟
۴ (۸۰%) ۱۰ votes

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *