متاستاز

وقتی که دکترها داروهای شیمی‌ درمانی را قطع می‌کنند یا خفیفش می‌کنند و میگویند به فکر کیفیت زندگی بیمار هستند، یعنی به همین زودیها کار تمام است.

متاستاز یعنی آن سلولهایی که یادشان رفته بمیرند و سرطانی شده‌اند، حالا شروع به مهاجرت به سمت سایر ارگان‌ها میکنند و دمار از روزگار بقیه هم در می‌آورند. این یعنی درد زیاد و لحظه‌شماری برای پایان.

بیایید فرض کنیم در درون ما متاستازی در حال رخ دادن است و دکتر هم داروها را قطع کرده، اما از قضا از آن دردها خبری نیست.

آیا باز هم همینگونه زندگی میکنیم؟

آیا همینقدر به نظر دیگران راجع به جزئیات زندگیمان اهمیت میدهیم؟

آیا موقع حرف زدن با عزیزی، همینقدر تلخ هستیم؟

این لیست سوالات را میشود ادامه داد، پیشنهاد میکنم حداقل ۱۰ تایش را برای خودمان بنویسیم.

چه خوشمان بیاید، چه نه، بازی ممکن است به همین زودیها برای ما هم تمام بشود.

متاستاز
۴٫۴ (۸۸%) ۱۰ votes

Comments

  1. محمد صادق هاشمی

    سلام امین جان.جالبه که این روز ها منم به اینکه امروز اگر آخرین روز زندگیم بود زیاد فکر میکنم.به نظرم تاثیر زیادی روی فعالیت های روزانه ام گذاشته و من رو دگرگون کرده.
    به نظر من آدم جوون کسی هست که یک هدف برای خودش در نظر داشته باشه و هر روز در حد توانش به اون هدف نزدیک بشه.آخرین روز زندگی هم روز خداست پس چرا باید از کار و تلاش دست بکشم در حالی که میدونم این کار و تلاش روزانه،هر روز من رو یک قدم به اهدافم نزدیک تر میکنه.البته باید این رو هم درنظر داشته باشیم که خیلی از آدمها بخاطر انتخاب هایی که به خاطر دیگران می کنند مفهومِ کار و تلاش بیشتر براشون مثل ابزاری برای شکنجه میمونه تا ابزاری برای رسیدن به اهدافشون پس احتمالا در آخرین روز زندگیشون ترجیح میدن از تلاش دست بردارن و به لذت بردن از آخرین روز زندگیشون بپردازن و اینهم به خاطر هدف های نامناسبی هست که انتخاب کردن.البته اگر هدفی رو انتخاب کرده باشن.

    1. Post
      Author
      امین آرامش

      سلام بر محمدصادق عزیز
      همونطور که به خوبی اشاره کردی، این مرگ‌‌آگاهی روزانه، کمک زیادی به افزایش کیفیت زندگی ما میکنه و البته قرار هم نیست ما رو از تلاش کردن بازداره. قبلا راجع به یک سکانس از فیلم “خیلی دور، خیلی نزدیک” یه چیزی نوشته بودم که نزدیک به حرفهاته، دیدیش؟
      خیلی دور خیلی نزدیک، مرگ و رضا میرکریمی
      من قبلا راجع به مرگ چند مطلب دیگه هم نوشتم، شاید دوست داشته باشی اونها رو هم ببینی: مرگ
      و اما راجع به اینکه شغل و فعالیت برای کسب درآمد برای بعضیها مصداقی از شکنجه است باهات موافقم. همین هم هست که راجع به آدمهایی که “کار نمیکنند” توی سری کارنکن مینویسم. البته این آدمها کمیاب اند توی جامعه ما و امیدوارم روز به روز بر تعدادشون افزوده بشه.
      ممنونم از اینکه نظرت رو به تفصیل برام نوشتی محمد صادق جان.

  2. مجتبی جهان تیغ

    احسنت. اولین روزهای کار در بیمارستان گفتم چه خوب بود که همه مردم یک روز در ماه در حداقل اورژانس بیمارستان میموندن تا قدر سلامتی و زندگی در کنار عزیزانشون رو بدونن. تور قدر عافیت دانی!

    1. Post
      Author
  3. سعیده

    چند مدتی هست به این فکر می کنم. به اینکه اگر همین الان یا چند روز بعد بمیرم، دوباره مثل همین الانم زندگی می کنم؟ ولی می بینم نمیشه. من همون آدم سابق هستم و مثل قبلم دارم زندگی می کنم و انگار نه انگار که می خوام بمیرم. شاید به خاطر این باشه که اصلا این موضوع برام جدی نمیشه یعنی اینکه احساس نمی کنم واقعا ممکنه به زودی از دنیا برم. فکر کنم از اون دسته ادم هایی هستم که اگر هم بدونم بزودی خوام مرد باز فرقی به حالم نکنه و این خیلی بده.

    1. Post
      Author
      امین آرامش

      سعیده این “مرگ آگاهی” نعمت بسیار بزرگیه و کمتر آدمی هست که این آگاهی رو داشته باشه. من هم مثل تو هستم و فکر میکنم خیلیهای دیگه هم هستن که هرچقدر هم با خودشون تکرار میکنند، باز انگار نه انگار.
      بنظرم باید این ذکر رو بیشتر با خودمون تکرار کنیم تا امید به تاثیرگذاریش هم بیشتر بشه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *